تبليغاتX
تنهاترین تنها

تنهاترین تنها

 

همیشه از خوم می پرسیدم: " انتظار یعنی چه ؟" این چه حسیه که همه می گن از درد دندان هم بدتره ...! من که متوجه نمی شدم ...؟؟؟؟؟؟؟ اصلا حالیم نمی شد ؟؟؟ مگه می شه آخه یه حس بدتر از ...  این انتظار هم شده بود برای ما یه معما ...  .

یه چند وقتی بود موقع برگشتن از مدرسه سنگینی نگاهی رو حس می کردم ، انگار یه سایه همیشه دنبالم بود حتی تو ی کوچه پس کوچه ای محل ...!!! اولش فکر می کردم شاید اشتباه می کنم ، شاید این سایه از خیالاتمه ؟ آخه خیلی خیال پرداز بودم ... تا این که یه روز ...

یه روز که تنها داشتم به خونه برمی گشتم یکی جلوم سبز شد که بعد فهمیدم همون سایه ی همیشه دنبالمه ... یه پسر بود ، مودب و کمی خجالتی . سلام کرد ولی من از وحشت جوابشم ندادم ، یه ورق کاغذ داد دستم و فوری ناپدید شد ، ورقه ی تاشده رو باز کردم توش نوشته بود " دوستت دارم وهمیشه به فکرتم " . دلم یه هو ریخت پایین ، با خودم گفتم منو مسخره میکنی  حالا نشونت میدم فقط یه بار دیگه ببینمت ...  فکر می کردم دیگه نمیاد اما اون هر روز میومد اما من مسخرش می کردم ... هر روز ،هر روز و...

دیگه همه چیز شده بود برام عادت از ابراز عشقش تا مسخره کردنای خودم ... انگار دوس داشتم همیشه ادامه داشته باشه  ...

یه روز وقتی به محل دیدار همیشگی مون رسیدم اون نبود ، دلم هوری ریخت پایین " یعنی اون امروز نمیاد " این سوال رو دائم از خودم می پرسیدم ... از دور سایه ای رو دیدم یه کم دلم آروم شد ، آره خودش بود با یه دسته گل زیبا ... دسته گل رو برا من خریده بود ، به طرفم گرفت ومن برا این که بگم خیلی ناراحتم اونو از دستش گرفتم و انداختم زمین و روش پا کشیدم... سرش رو گرفت پایین و هیچ نگفت ، هیچ وقت قطره های اشکی که توی چشماش جمع شد رو یادم نمی ره ، اون صادق بود ولی من بی توجه به اونو عشقش پشتم رو به اون کردم و بر گشتم خونه ... از اون روز به بعد دیگه سر قرارمون نیومد و من موندم با حسرت یه بار دیدن اون ... با اینکه چند وقته از اون ماجرا می گذره ولی من هنوز هر روز جای همیشگی می ایستم  به انتظارش شاید بیاد و من بگم چقدر پشیمانم ... الان معنی خورد شدن یه غرور و پایمال شدن عشق رو میفهمم ، الان می فهمم که چقدر انتظار سخته و من هر روز به انتظارش می نشینم شاید که از اون کوچه ی همیشگی گذری بکنه ...

آخ که چقدر سخته انتظار ... 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 11:43 توسط یکتا |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام و جودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی :

-         " از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! "

با تو گفتم : " حذر از عشق! – ندانم ،

نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر ، لب بام تو نشستم 

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم "

باز گفتم که : " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم! "

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

شاعر : " فریدون مشیری "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 12:34 توسط یکتا |


دنیا نبود عرصه ی روح رهایتان

در لامکان آبی عشق است جایتان

ای رازهای خاک ! که هر صبح می وزد

زان سوی ابرهای سحر ، روشنایتان

رفتید سمت روشن هستی و می رسد

تا کوچه های شعر خدا ، ردپایتان

سردارهای صبح ، امیران آسمان

در حیرتند آینه ها از صفایتان

دستی برآورید دعاهای مستجاب

آمین نور می چکد از ربانیتتان

خالی شده ست جاده های دیروز و مانده ایم

در حسرت طنین خوش گامهایتان ...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 20:43 توسط یکتا |


خدایا از سوالهای بی جواب خسته ام

از نا امیدی های بی دلیل بیزارم

از فریادهای بی صدا می نالم

از ثانیه های بی انتها می هراسم

از نا کجا آبادها فرار می کنم

از آینه می ترسم

خیلی وقت است خود را گم کرده ام

خدایا بی نهایت این جاده کجاست

خسته ام ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 19:21 توسط یکتا |


لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

 

******************

 

ما را نه غم دوزخ و حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم

 

" رحلت جانسوز امام بزرگوار به دوستان عزیزم تسلیت باد"

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 18:53 توسط یکتا |


پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

موسپید آخر شدی ای برف

تا سرانجام چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهائی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومید یست

خسته ام ، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟؟

دیدم ای بس آفتاب را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !!

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم ؟؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیا سایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 19:10 توسط یکتا |


باور نکن تنهایی ات را

من در تو پنهانم ، تو در من

از من به من نزدیک تر تو

از تو به تو نزدیک تر من

باور نکن تنهایی ات را

تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارم

باور نکن تنهای ات را

هر جای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه ، یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهایی ات را

من با توام منزل به منزل

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 12:1 توسط یکتا |


نام: انسان

نام خوانوادگی: آدمیزاد

نام پدر: آدم

نام مادر:حوا

لقب: اشرف مخلوقات

ماموریت: خلیفه ی الهی

ساکن: منظومه ی شمسی(سیاره ی زمین)

نژاد: خاکی

مبدا: سراچه ی دنیا

مقصد: سرای آخرت

ساعت پرواز: نامعلم ، هرآن

مکان پرواز: نامعلوم ، هرکجا

کدپرواز: "انا لله وانا الیه راجعون"

شماره ی پرواز: "لا اله الا الله"

بار مجاز: اعمال صالح به هراندازه و حجم

بار غیر مجاز: مادیات دنیا

آثار به جامانده ی بعد از پرواز: عمل نیک و مفید و اولاد صالح

و...

خلبان پرواز : عزرائیل

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 1:0 توسط یکتا |


در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز

در مسیر چشم ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد

طره ی گیسو مده بر دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی

فاشتر گویم عروسک نیستی!!!!!!

خواهر من این لباس تنگ چیست ؟؟؟

پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟؟؟؟؟

پوشش زهرا مگر اینگونه بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

خواهرم ، ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان راببین

شیعیان مدیون خون کیستند؟؟؟؟

زنده از رقص جنون کیستند؟؟؟؟؟؟؟

ای مسلمانان ، فرهنگ عاشورا چه شد؟؟؟؟؟؟؟

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

کیست تا اسلام رایاری کند ؟

حکم را روی زمین جاری کند؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شعر : " مرحوم آقاسی "

 

 

این دفعه رو متفاوت از همیشه نوشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 14:54 توسط یکتا |


اندیشیدن به تو را عادتی ساختم برای تنهایی خویش

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 11:11 توسط یکتا |


وقتی یک دختر حرف نمیزند میلیونها فکر در سرش می گذرد ، وقتی یک دختر بحث نمی کند عمیقا مشغول فکر کردن است ، وقتی یک دختر با چشمانی پر از سوال به تو خیره می شود نمی داند تو تا چند وقت دیگربا او خواهی بود ، وقتی یک دختر پس از مکثی در جواب احوالپرسی تو می گوید : " خوبم " اصلا حال خوشی ندارد ، وقتی یک دختر نگاه از تو نمی گیرد شگفت زده است که چرا  دروغ می گویی ، وقتی یک دختر سرش را روی شانه های تو می گذارد آرزو می کند برای همیشه مال او باشی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 12:40 توسط یکتا |


 

سهمم درد است

گلویم پر از خون

چشمه ی اشکم خشکیده

اثرش نیست،حتی قطره ای از آن

کاش قطره ی اشکی بود

لااقل او می شد همدم و مونس تنهایی من

من از این زندگی تلخ چه سهمی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

این سوالیست که در سر دارم...

شاید اینجورخدایم خواسته،که بمانم بی کس،که بمانم تنها

راضی ام من به رضای خود او

هر چه او خواهد،لیک...

سهم من باز همان درد است... .

 

شاعر : "یکتا "

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 23:26 توسط یکتا |


                    

    "مرگ پایان همه چیز نیست ، شروعی دوبارست برای هر کسی به صورتی ... "

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 18:40 توسط یکتا |


 

با خودم عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو 

                                   میمیرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 23:5 توسط یکتا |


 

امشب شب جهنمی تولد منه ، درست در 20 سال پیش دخترکی معصوم و بی گناه در چنین شبی پا به زمین نهاد غافل از اینکه تمام زندگی اش را غم احاطه می کند ، سال ها در پی هم رفت اما او هیچ وقت این زمزمه را از دل بیرون نکرد که  : "شاید ، شاید اگر اول اردیبهشت سال 67 نبود ، من نیز نبودم ."    

 امروز بعد از گذشت 19 سال او پا به 20 سالگی نهاد در حالی که همچنان کوله بار درد بر دوشش است ...

 

تولدم را به خودم تسلیت میگویم 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 21:48 توسط یکتا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام به دوستان گلم
من یکتا 20 ساله از خطه ای از استان فارس هستم .
این وبلاگ رو برای دل خودم ساختم تا دست نوشته هام رو توی این جا بدم . بیشتر مطالب این وبلاگ دست نوشته ی خودمه امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد .
اینم یک بیت شعر که تمام زندگی من در اون گنجانده شده :

" یک نفس در ناله و یک لحظه در زاری گذشت
خوشترین ایام عمر من به غمخواری گذشت "

قربون هر چی آدم باصفاست .

"برام دعا کنین"


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کویر دل "شهاب"
غم تنهایی "شهریار"
love songs lyrics "میکا جان"
اندیشه نوین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

روی خط گراش "هاتف"
I LOVE YOU "احسان"
شکایت من "حسن"
تنهاترین "هادی دبیری"
پسر جهنمی "علیرضا"
در امتدادشب "حمید"
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin